سعي کن هميشه تنها باشي
چون تنها به دنيا آمده ايي و تنها مي ميري
بگذار عظمت عشق را هيچ گاه درک نکني
چون آنقدر عظيم است که تو را در خود غرق مي کند
************
اما اگر عاشق شدي تنها يک نفر را دوست بدار
بخند، گريه کن و قدم بردار تنها براي يک نفر
و بگذار عشقي داشته باشي پاک و آسماني
+ نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 21:14  توسط خانوم خانوما
|
فکر اینکه تو بیای و من نباشم
خواب و از چشای عاشقم میگیره
تازه باورم شده تموم دنیا
پیش آرزوی من خیلی حقیره
یاد لحظه رسیدنت میوفتم
خنده تلخی روی لبام می شینه
حاضرم دار و ندارم رو ببخشم
تا که چشمام روی ماه تو ببینه
تو همون ستاره پوشی که هنوز
جمعه هامو گریه بارون میکنه
نگو شاید به نگاهت نرسم
حتی فکرش من و داغون میکنه
+ نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 21:13  توسط خانوم خانوما
|
وقتی دلت میگیره میری تو فکر به کسی فکر میکنی که نمیتونی
اسمشو بلند فریاد بزنی اما یادت نره تو یه همدم تنهایی هم داری
اشکات، اشکات تورو خیلی دوست دارن وهمیشه یار دلتنگیهای تو هستن
پس وقتی دلتنگ میشی مواظب اشکات باش
چون خیلی با ارزشن
+ نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 21:11  توسط خانوم خانوما
|
شبيه شمع كه خيلي نجيب ميسوزد
دلم براي تو گاهي عجيب ميسوزد
دلم براي دل ساده ام كه خواهد خورد دوباره مثل هميشه فريب ميسوزد
نشسته اي به اميد كه؟
گـُر بگير اي عشق هميشه آتش تو بي لهيب ميسوزد
تو اشتباه نكردي گناه آدم بود
اگر هنوز بشر پاي سيب ميسوزد
من آشناي تو بودم
ولي ندانستم غريبه ها دلشان هم غريب ميسوزد
براي من فقط اين دل ز عشق جا مانده است كه با نگاه شما عن قريب ميسوزد
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 21:46  توسط خانوم خانوما
|
تو به من خندیدیو نمی دانستی من به چه دلخوشی از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من خود دوید
سیب را دست تو دید
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
تو برفتیو و هنوز
سالهاست که در گوشم ارام ارام خش خش گام های تو
تکرار کنان میدهد ازارمو من اندیشه کنان
غرق این پندارم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت!!!!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 21:37  توسط خانوم خانوما
|
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کش از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد .....
+ نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 21:49  توسط خانوم خانوما
|
الهی...
با خاطری خسته ...
دلی به تو بسته...
دست از غیر تو شسته ام.
در انتظار رحمتت نشسته ام.
میدهی...کریمی
نمیدهی...حکیمی
میخوانی...شاکرم
میرانی...صابرم
الهی احوالم چنانست که میدانی
و اعمالم چنین است که می بینی.
نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز
الهی مشت خاکی را چه شاید
و از او چه براید
و با او چه باید...؟
دستم بگیر
+ نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 21:47  توسط خانوم خانوما
|
سلااااام دوستای گل و جون جونیم
انشالله که خوبید
اومدم مختص تشکر کنم از همه ی اونایی که تولدم یادشون مونده بود و پیش پیش منو شرمنده کردن
خیلی خیلی مرسی
اونایی هم که یادشون رفته هیچ اشکالی نداره هنوز دیر نشده من اونقد متواضع هستم که کادوهاتونو رد نکنم
هممممممتونو خیلی دوس دارم
تولدم مبااارررررررررککککک
(واسه خودم)
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 21:40  توسط خانوم خانوما
|
میگن خدا همین وراست .. تو ذهن خواب من و تو !
یه جایی که تا برسی .. میگن که دیره و برو !
میگن اگه صداش کنی , به قلب تو سر میزنه ..
چقدر صدات کنم خدا ؟ بیا که پایان منه ..
تو گریه ی ستاره ها سر رو جاده ها میذارم
نمیاد صدای پات .. روبه آسمون میبارم
من نشستم بعد پایان .. تو بیا منو شروع کن
شمعی تنها رو به بادم .. تو غروب من طلوع کن
پنجره ی امیدمو رو به خدا باز میکنم
اونم منو نمیبینه .. گریه رو آغار میکنم ..
تو التهاب گمشدم .. کسی به یاد من نبود ..
دنبال رد پای تو .. منو به انتها رسوند ..
افتادم از چشم خدا .. شکسته بال لحظه هام
تکیه کرده غم دنیا .. رو دل خسته ی تنهام
منم اون که مونده پاییز .. زیر بارون جدایی
تو منو ببخش ندارم جز تو هیچ کس و خدایی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 21:29  توسط خانوم خانوما
|
امروز هم سالشمار عمرم يک شماره به جلو رفت ولي خدايا هنوز احساس ميکنم ز من دوري شايد گناهانم چنان است که لطف نگاهت را کمتر حس ميکنم ولي خود عالمي که در اين دنياي پر هياهو و گناه الود با دوري نگاهت بيشتر و بيشتر در اين مرداب نامرد گناه دنيا فرو خواهم رفت پس دستم گير تا خود را از اين مرداب بيرون کشم که اين امر جز به لطف و مرحمتت محقق نخواهد گشت .
نا اميدم نگردان که اميد هر بي پناهي
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 18:36  توسط خانوم خانوما
|
وقتی تخم مرغ بوسیله یک نیرو از خارج می شکند، یک زندگی به پایان میرسد.
وقتی تخم مرغ به وسیله نیروئی از داخل می شکند، یک زندگی آغاز میشود
تغییرات بزرگ همیشه از داخل انسان آغاز میشود
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 19:51  توسط خانوم خانوما
|
شير نري دلباختهي آهوي ماده شد.
شير نگران معشوق بود و ميترسيد بوسيلهي حيوانات ديگر دريده شود.
از دور مواظبش بود…
پس چشم از آهو برنداشت تا يك بار كه از دور او را مي نگريست،
شيري را ديد كه به آهو حمله كرد. فوري از جا پريد و جلو آمد.
ديد ماده شيري است. چقدر زيبا بود، گردني مانند مخمل سرخ و بدني زيبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ايستاد و مجذوب زيبايي ماده شير شد.
و هرگز نديد و هرگز نفهميد که آهو خورده شد…

نتیجه اخلاقی : هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید !! و در دنیا رو سه چیز حساب نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم رفت. اها اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه .
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 19:32  توسط خانوم خانوما
|
چهار نفر بودند بنامهای همه كس-یك كس-هر كس و هیچ كس
یك كار مهم وجود داشت كه میبایست انجام می شد و از همه كس خواسته شد آن را انجام دهد.
همه كس میدونست كه یك كسی آن را انجام خواهد داد.
هر كسی میتوانست آن را انجام دهد اما هیچ كس آن را انجام نداد.
یك كسی از این موضوع عصبانی شد به خاطر اینكه این وظیفه همه كس بود.
همه كس فكر میكرد هر كسی نمیتواند آن را انجام دهد اما هیچ كس نفهمید كه هر كسی آن را انجام نخواهد داد.
سرانجام این شد كه همه كس یك كسی را برای كاری كه هر كسی نمی توانست انجام دهد و هیچ كس انجام نداد سرزنش كرد.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 19:31  توسط خانوم خانوما
|

سلام
فقط خواستم بگم من برگشتم

خوش باشید
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 19:30  توسط خانوم خانوما
|
سلام دوستان
ايشالله كه عيد همگي مبارك باشه
اين اخرين اپ منه
ممنون كه تو اين مدت با نظراتتون خوشحالم كرديد
همگيتونو به خدا ميسپرم
بدرود
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 8:56  توسط خانوم خانوما
|
درغروب غم انگیز دلم باران میبارد...
ومن گم میشوم درآن.درآن همه پاکی وصداقت...
ومیبارد ومیبارد برای دل خسته ی من...
وچه زیباست شنیدن نجوای هرقطره ی باران که به دنبال دست نوازشی است...
پاک وبی ریا!
ومیسپارم خودم را به آغوشش.به آغوش گرم وپرمحبتش...
وآنوقت...
آنوقت هرقطره ی اشکم میان قطره های بیشمارش گم میشود...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 9:15  توسط خانوم خانوما
|

وقتي قطره هاي باران
ميچكيدند از اسمان
ديدنت چقد قشنگ بود زير باران
حال با چك چك باران
من به ياد تو مي خوانم
روز ديدار منو تو چي زمانيست
بگو من بدانم
باران است
اسمان باز گريان است
اين دنيا براي من زندان است
ياد تو به خاطرم مي ماند
چشمان خسته ي من به ياد تو گريان است
تو بدان وقتي بيايي
تورو در چشمام ميزارم
شب در اوج اسمان ها
ماه را در چشمانت ميزارم
بيا باران
بيا باران
جاي من تو گريه سر كن
بر كوير خشك قلبم
تو بيا كمي نظر كن
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 17:20  توسط خانوم خانوما
|
با گرفتارياي رنگ به رنگ زندگيامون ترجيح دادم تلاش کنم يه لبخند حتي کوچيک گوشه ي لبتون بنشونم.
چیه چیزی شده؟؟
چرا ساکتی!!
دوس داری بنزین بزنی با کارت کی؟؟!!!
شنیدم بنزین شده ۷۰۰ به تازگی!!
بنزینتو تقسیم می کنی با یکی!!
یکی که رو کارت بنزینش حساسی!!!!
روش داری عقایده خیلی شیکو وسواسی!!!
اونقده اونو می خوای که اگه لیتری ۱۰۰ بنزین بدم بهت، منو نشناسی!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 10:7  توسط خانوم خانوما
|
آسمون منو تو یه مدته سیاه شده گفتن دوست دارم کم شده کیمیا شده اون غروری
که گذاشته بودیمش یه جای دنج اومده باز توی قلب من وتو
خدا شده اون حسادت
هایی که اول طعم عاشقی رو داشت حالا انگار
ارزشش قد یه ادعا شده اون دسا
که داده بودیم توی رویامون به هم تقصیر
کیه نمی دونم ولی رها شده ما قرار
نبود مثل بقیه زندگی کنیم چرا حرف
هامون مث تموم آدما شده گنبد عشق منو تو
ضریحاش طلایی بود طلا ها
ریخته و جنس گنبدا بلا شده ما رو چشمون زدن ما که
با هم بد نبودیم ما
چه تقصیری داریم
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 10:18  توسط خانوم خانوما
|
وقتی در ایوان دلتنگی هایم
مینشینم وبه منظره خزان زده تنهایی چشم میدوزم,این یاد توست که
مرا به کوچه باغ
های بهاری عشق میبرد و چه خوب است وقتی در بارش باران بهاری محبت
چتر ها را
میبندیم و تو دستانم را میگیری و با هم عطر عشق را تلاوت میکنیم و بوی خاک
باران
خورده لحظه های آشنایی در تار پود وجودمان میپیچد ,لحظه هایی که درختان روحمان
سر
در هم آوردند و به هم پیوستند و شکوفه دادند و بارور شدند و ...سیب...میوه ممنوعه
عشق را نثار وجودمان کردند
....
و درود باد برآن هنگامه که
چشمانم را می بندم وتو...وتو گلبوسه مهربانی را از لبانم میچینی..
آه.. آن لحظه
گویی همه شیرینی دنیا را در دلم آب میکنند ...و ستایش آن لحظه ای که دلم
میخواهد
ازشوق بمیرد, لحظه ای که پروانه دلم در شعله آغوش گرمت میسوزد و پر و بالش
را نثار قدم دلت میکند تا
منت نهی بر قلبم ,عشقم,که جاویدی در آن..
یاد باد
خاطرات حال,گذشته و آینده مان..که با یاد آنهاست که خزان تنهاییم بهار میشود..با
یاد
شور انگیز توست که بهاری میشوم عشق من..ای که تمام یادها و لحظه هایم به فدای
نیم
گاهت..به دنیایم جان میبخشد شوق خنده هایت...
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 10:4  توسط خانوم خانوما
|
یارو نشسته بوده پشت بنز آخرين سيستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان ميرفته، يهو ميبينه يك موتور گازي ازش جلو زد!
خيلي شاكي ميشه، پا رو ميگذاره رو گاز، با سرعت دويست از بغل موتوره رد ميشه.
يك مدت واسه خودش خوش و خرم ميره، يهو ميبينه متور گازيه غيييييژ ازش جلو زد!
ديگه پاك قاط ميزنه، پا رو تا ته ميگذاره رو گاز، با دويست و چهل تا از موتوره جلو ميزنه.
همينجور داشته با آخرين سرعت ميرفته، يهو ميبينه، موتور گازيه مثل تير از بغلش رد شد!!
طرف كم مياره، راهنما ميزنه كنار به موتوريه هم علامت ميده بزنه كنار.
خلاصه
دوتايي واميستن كنار اتوبان، يارو پياده ميشه، ميره جلو موتوريه، ميگه:
آقا تو خدايي! من مخلصتم، فقط بگو چطور با اين موتور گازي كل مارو
خوابوندي؟!
موتوريه با رنگ پريده، نفس زنان ميگه: والله ... داداش....
خدا پدرت رو بيامرزه که واستادي... آخه ... كش شلوارم گير كرده به آينه
بغلت !!!!
+ نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 9:47  توسط خانوم خانوما
|

امروز روز سپاس گذاری از خداوند است
زیرا که عشق را آفرید تا یادمان باشد کسی هست
برای عاشق بودن
تا با تمام وجود به او بگوییم


عشق من روزت مبارک 




+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 16:48  توسط خانوم خانوما
|
نیستش
نمی دونم کجاست
چه می کنه
ولی می دونم که ندارمش
هیچ وقت نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم
نمی خواستم که تورو تو گم ترین ارزوهام ببینم
نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم هنوزم دوستت دارم
اخه تو حول ولای پریشونیو تورو نداشتن
تو گیرو دار...ای بابا
دل تو هیچ
حالمون خوش
ای بی مورت
دیگه دلی می مونه
که جوره دل کبوتر بتپه
که با شما از جون زندگیش بگه
بگه که هنوز زندس
اگه صدا صدای منه
نفس اگه نفس تو
بزار که اون خوش غیرتاش بدونن
که دل.....
دل من
دیگه دل نیست
دیگه دل نمیشه
نه دیگه
این واسه ما دل نمیشه
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 13:4  توسط خانوم خانوما
|
سلااااااااااااااااااااااام
یه سلام پاک مث بارون
من امروز خیلی خوشحالم
چون بالاخره بارون شهر ما هم دیشب به باریدن گرفت
وای که چقد کیف کردم 

خدایاااااااااااااااااا
مرحمتتو شکر

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 12:12  توسط خانوم خانوما
|
شب – خوابگاه پسران
(در اتاقی دو پسر به نام های «مهدی» و «آرمان» دراز کشیده اند. مهدی در حال نصب برنامه روی لپ تاپ و آرمان مشغول نوشتن مطالبی روی چند برگه است. در همین حال، واحدی شان، «میثاق» در حالی که به موبایلش ور می رود وارد اتاق می شود)

ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 10:49  توسط خانوم خانوما
|
پشت درب اطاق عمل نگرانی موج میزد.
بالاخره دکتر وارد شد، با نگاهی خسته، ناراحت و جدی …
پزشک جراح در حالی که قیافه نگرانی به خودش گرفته بود گفت :
“متاسفم که باید حامل خبر بدی براتون باشم
تنها امیدی که در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده، پیوند مغزه.”
“این عمل، کاملا در مرحله أزمایش، ریسکی و خطرناکه
ولی در عین حال راه دیگه ای هم وجود نداره
بیمه کل هزینه عمل را پرداخت میکنه ولی هزینه مغز رو خودتون باید پرداخت کنین.”
اعضاء خانواده در سکوت مطلق به گفته های دکتر گوش می کردند
بعد از مدتی بالاخره یکیشون پرسید :”خب، قیمت یه مغز چنده؟”
دکتر بلافاصله جواب داد :”۵۰۰۰$ برای مغز یک زن و ۲۰۰$ برای مغز یک مرد.”
موقعیت ناجوری بود، خانمهای داخل اتاق سعی می کردند نخندند
و نگاهشون با آقایان داخل اتاق تلاقی نکنه، بعضی ها هم با خودشون پوزخند می زدند !
بالاخره یکی طاقت نیاورد و سوالی که پرسیدنش آرزوی همه بود از دهنش پرید که
: “چرا مغز خانمها گرونتره؟”
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 9:40  توسط خانوم خانوما
|
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 11:42  توسط خانوم خانوما
|
من خیلی خوشحال بودم !
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم والدینم خیلی کمکم کردند
دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…
فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد
و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم…
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم…
اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم…
وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم
و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 11:29  توسط خانوم خانوما
|
یک داستان فقط+۱۸ ها بخونند. ادامه مطلب…
یک خانم روسی و یک آقای آمریکایی با هم ازدواج کردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز کردند .طفلکی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار کند
.
یک روز او برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین کرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد
.
روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست که سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز کرد و به سینه خودش اشاره کرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد
.
روز سوم خانم ، طفلک می خواست سوسیس بخرد. او نتوانست راهی پیدا کند تا این یکی را به فروشنده نشان بدهد. این بود که شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد
…………
به علت ... بودن ادامه داستان مجبور شدم برای فیلتر نشدن بقیه اش را تو ادامه مطلب بزارم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 11:24  توسط خانوم خانوما
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 11:57  توسط خانوم خانوما
|